X
تبلیغات
خــزعبلات یک آدم بیـــخیال
گاهی میشه از یه اتفاق کوچیک یه دل خوشی بزرگ ساخت...
خدایا هدفت از آفرینش گربه چی بود؟

داشتیم با دوستم از بیرون میومدیم

توی محلمون بودیم

دیدیم صدای آهنگ میاد

خیلیم صداش بلند بود

میگم ااااااااا چه خبره؟ دیوانه ها چرا انقدر صدارو بلند کردن

  دوستم میگه به هوش! دم درو نگا 

نیگا کردم دیدم

ماشین عروس هس

چن تا پسرم جلو در واستاده بودن

همه کراوات زده

خلاصه ماهم خیلی شیک و مجلسی داشتیم

راهمونو میرفتیم

کنار دیوار بودیم

سرگرم حرف زدن بودیم

   که یهو یه صدای جیِییییییییییییغی اومد 

    100 متر پریدیم اونورتر 

بالای دیوارو نیگا کردیم

دیدیم دو تا گربه ن دارن دعوا میکنن

من همین صحنه رو که دیدم

   همچین دادی زدم سرشون گفتم آدم باشین خب

قلبم وایستاد 

بدبخت گربه ها 6 تا پا داشتن 5 تا هم گرفتن

  الفرااااااااااااااااااااار 

حالا اون پسر فوکولا هم واستاده بودن اونجا

   به ما میخندیدن 

از کنارشون که داشتیم میگذشتیم

گفتم نیشتونو ببندین

میام کراواتاتونو میپیچم دور گردنتون

   خفه شین ها 

چشاشون از تعجب گشاد شد

دوستمم منو میکشید

میگفت خون خودتو کثیف نکن

        با هزار بدبختی خودمو کنترل کردم 


+ عاشق برادرزاده هام

با اون فسقلیشون 

 من به این گندگی رو از کارو زندگی و درس انداختن 

بدبختا تو دست من جون سخت شدن 

    دیگه به عمق ماجرا پی ببرین 


+ بعدن نوشت: به اطلاع دوستان برسونم که

من از گربه به هیچ عنوان نمیترسم

فقط اون لحظه صداشون خیلی وحشتناک بود

قابل توجه بعضیا 

+ ^_^ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ^_^ ^_^ فاطمه

دست و پا چلفت

رفته بودیم کندوان

یه بار رفته بودم 

ولی زیاد یادم نبود

         ایندفعه که رفتیم خیلی خوش گذشت 

خونه هاشون خیلی باحاله

خلاصه داشتیم از اونجا برمیگشتیم

که تو راه نگه داشتیم برا چای خوردن

یه جایی نشستیم که بالاش مث یه تپه بود

ما نشستیم داشتیم چای میخوردیم

یه ون اومد و 10 15 نفر آدم ریختن پایین

اومدن که برن بالای تپه عکس بگیرن

یه دختره بود

کل موهاشو ویو کرده بود

ریخته بود جلو صورتش

مانتو و شال قرمز

بد نبود ولی خیلی شیت بود

   خیلیم لوس بود 

آغا این اومد از تپه بره بالا

پاشو گذاشت که بره

شپلــــــــق خورد زمین

   حالا منم گفتم عب نداره ایندفعه رو نخندم زشته 

    چن قدم رفت دوباره شپلق 

      ایندفعه یه لبخند کوچولو زدم 

با هر مشقتی بود رفت بالا

وایستادنو عکسو گرفتن

این دختره مثلا میخواست تغییر دکوراسیون بده

خواست بره اونور وایسته

دوباره شپلـــــــــــــــق

دیگه من نتونستم جلو خودمو بگیرم

    رفتم زیر پتو غش کردم از خنده 

دختره اومدم دوربین خودشو بده به یه پسره که عکس بگیره

  بازم... 

ایندفعه زیر پتو هم نرفتم با صدای بلند خندیدم

با خنده ی من کل فامیلای اون دختره با مامان و بابا و داداشام 

     همه زدیم زیر خنده  

دختره همچین با غیض نگام میکرد

       انگار ارث باباشو خوردم 

خلاصه این دوباره خواست بره بالا

که بازم زمین خورد

       ینی من قرمز شدم 

نفسم داشت بند میومد

چای هم داشتم میخوردم

میپرید تو گلوم

     نمیدونستم بخندم یا سرفه کنم یا چای بخورم 

بدبخت دیگه هفت هشت نفر دختره رو اسکورتش کرده بودن

که زمین نخوره

حالا داشتن از تپه میرفتن پایین

منو بابام همینجوری گفتیم الان باز میافته

بخور زمین... بخور زمین

  بازم تکرار شد 

  ینی من داشتم سرمو میکوبیدم به زمین 


تگ×دختره قرتی حقته
+ ^_^ پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 ^_^ ^_^ فاطمه

فوتبالیست آینده

برادر اینجانب (قلم) بسیار علاقه مند فوتبال هست

انصافا هم بازیش عالیه

شب بود

ما نشسته بودیم و منم طبق معمول 

           داشتم درس میخوندم 

بقیه هم هرکی سرش یجایی گرم بود

که یهو بوممممممممممممممم

یه صدای مهیبی اومد

    که هممون ایست قلبی کردیم 

صدا از پایین میومد

گفتیم حتما گاز ترکید

یا یخجال پودر شد

یا دزد اومده

خلاصه خیلی فکرای دیگه به ذهنمون رسید

یواش یواش از پله ها رفتیم پایین

که ببینیم چه خبره

رفتیم پایینو دیدیم نه گازی ترکیده

نه دزدی اومده نه هیچ اتفاق ناگوار دیگری

برادرمم پایین خوابیده بود.

دیدیم تو عالم خوابه

ولی داره سرشو ماساژ میده

یه جلسه ای با دیگر اعضای خانواده گذاشتیم

   که ببینیم اون صدا چه ربطی به ماساژ دادن سر داداشم داره 

همینکه به نتیجه رسیدیم

       هممون کف اتاق بودیم 

دلمونو گرفته بودیم فقط میخندیدیم

     اشکای من که از خنده همینجووووور میبارید 

نگو برادر متوهمم

خواب فوتبال میدیده که تو فوتبالم میخواسته

با سرش توپ رو بزنه که مثلا گل بزنه

   فقط به جای توپ سرشو محکم کوبیده به دیوار 

صبحم که برادرم بلند شد

گفت دیشب خیلی سرم درد میکرد

       گفتم توپه سفت بوده واسه همین


+ داداش بزرگم با رتبه 7 تو دکترا قبول شده

    همچنین خانواده ی نخبه ای هستیم ما 


تگ×فوتبالیست آینده
+ ^_^ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ^_^ ^_^ فاطمه

به قول عبدالله روا کوبیدم تو دهنش

آغو ما یه معلمی داریم

  درس زندگی میده ولی خودش از زندگی چیزی نمیفهمه 

به همه یه موضوع تحقیقی گفت 

  و اینم گفت که از 10 صفحه کمتر نباشه 

دیدم همه دارن پچ پچ میکنن 

یواش دارن اعتراض میکنن که چه خبره

  ولی صدا از هیشکی در نمیاد 

منم که تو این زمینه ها شجاعت مضاعفی پیدا میکنم

          گفتم: خانوم چه خبره ده صفحه؟  

من 10 صفحه از کجا بیارم؟

گفت به من ربطی نداره 

گفتم پس اگه به شما ربط نداره لطفا سکوت کنین 

    بذارین هرکی هر چقدر خواست بیاره 

همچین عصبانی شد 

که اگه جرئت داشت 

   همونجا ناقصم میکرد 

برگشت بهم گفت:

فاطمه چون تو اعتراض کردی

باید از 10 صفحه هم بیشتر بیاری

و سختترین موضوع هم مال توئه

گفتم شما بگو برو از پست ترین قاره ی آفریقا تحقیق بیار

میرم میارم ولی فقط 5 صفحه !

شما که نمیخونین همشو یه جا برمیدارین میندازین تو سطل اشغال

ما که گاگول نیستیم انقدر خرج کنیم برای سطل اشغال عزیز؟

         کارد میزدی خونش در نمی اومد 

بعدشم که خفه خون گرفت دیگه چیزی نگفت

   چی داشت که بگه؟

کل کلاس خم شده بودن زیر صندلیاشون

   فقط میخندیدن 


+ تسلیت میگم به بوشهری های عزیز

+ میبینم که یه عده از بچه فسقلی ها پا تو کفش بزرگترا میکنن

خواستم بگم که مواظب باشینا

من خطریم!!

+ آهای تو ... راحت پستامو کپی کن. با تشکر

+ ایول بلاگفا زده تو کار آپدیت شدن


تگ×حق گرفتنیست
+ ^_^ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ^_^ ^_^ فاطمه