گاهی میشه از یه اتفاق کوچیک یه دل خوشی بزرگ ساخت...
حال خوب
+ سلام. حال و احوال؟

+ بالاخره بعد 22 روز سفر کردن و گردش برگشتیم... جای همگی خالی. خیلی چسبید. تو حرم امام رضا آدم یه آرامش خاصی داره... ایشالا قسمت همه بشه. سلام همه رو یه جا به امام رضا رسوندم. ایشالا همه مشکلا حل بشه به حق خود امام رضا... 

+ بعدشم که رفتیم شمال. آی کیف کردیمممممممم... فک کننننن منی که یه قطره آب روم ریخته بشه زمین و زمان رو بهم میریزم با لباس رفتم تو دریا... تو تاریخ باید ثبت بشه... فک نکنم دیگه دیده بشه از این صحنه ها 437218_04.gif ولی هوا خیلی گرم بود!!! شمالیا چطوری تو اون هوا دووم میارین؟!

+ فسقلیای عمه رو هم دیدم بالاخره... هر بار که میبینیم میفهمیم کلی بزرگ شدن! خیلی دوست داشتنی و بامزه ن... خیلی بده که تو سال فقط چند روز میتونی ببینیشون... زمان جدایی از بچه ها انقدر بغض کردم و اشک ریختم. هرکسی که برادر و خواهراش کنارشونن قدرشونو بدونن... دوری خیلی سخته!

+ کنسرت محمد علیزاده هم که هوتوتو...! اولش داداشم گفته بود که میریم و از این حرفا... بعد زد زیرش و گفت که یه خرج ها و کارایی برام پیش اومده نمیتونم برم. به داداشم دوقلوم گفتم اونم گفت من میرم مشهد و اونجا هم فضاش خرابه من حوصلم نمیکشه! با کس دیگه هم خانوادم اجازه نمیدن برم... هیچی دیگه چند سال انتظار بکشیم که بیاد تبریز اونوقت اوضاع من اینه...! یکمم دلم از داداشام گرفت. نه به خاطر کنسرت تو چیزای دیگه... حالا بیخیالش 

+ دیروز هم که خیلی شیک و مجلسی بازم غش فرمودیم... بدون صبحونه رفتم حموم... داشتم میومدم بیرون که دیدم حالم داره خراب میشه... به مامانم گفته زود یه چیزی بیار بخورم... خوردم ولی چون شیرین نبود اثری نکرد. مامانم رفت که یه چیز شیرین بیاره... دیدم چشام داره سیاهی میره بهش گفتم که من دارم میرما! اصلا نترسین! خودافیظ و واقعا خدافظ... هیچی دیگه بعد چند دقیقه بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و حالمان بهتر شد! واقعا اون لحظه فهمیدم مامانم چقدر منو دوس داره. شاید به زبون نیاره ولی با همینا میشه فهمید... هم خودش هم خودم میدونستیم که بالاخره بیدار میشم. چون بار اولم نبود ولی بازم چشاش قرمز شده بود و کم مونده بود بزنه زیر گریه...! قدرشونو بدونیم همگی 

+ چند روز دیگه عمه م مراسم گرفته برا مکه رفتنش... ماشالا مراسمای حج تمتع ما تبریزیا هم که عروسیه رسما! نمیدونم شهرای دیگه هم اینجوریه؟ از چند ماه قبل همه درگیر این مراسمن... خودمم درگیرشم. چهارشنبه س و کلی کار داریم!

+ پووووووف مدرسه ها هم که دارن شروع میشن دوباره! امسالم تموم میشد یه نفس راحت میکشیدم به خدا! دیگه به فکر کنکورم نیستم... من در حد خودم درسمو میخونم قبول شدم که شدم نشدمم به جهنم! دنیا که به آخر نمیرسه! فوقش اگه قبول نشدم از اونجایی که خانواده نمیذارن برم آزاد میرم شوهر میکنم میرم آزاد درسمو میخونم.... والا با این نوناش437218_04.gif... کی من خودمو به خاطر درس کشتم که الان بار دومم باشه؟! 

+ نظرا رو تا جایی که بتونم جواب میدم... اگه نتونستم به بزرگیه خودتون ببخشید. واقعا سرم شلوغه!

+ فعلا 

+ ^_^ جمعه چهاردهم شهریور 1393 ^_^ 22:20 ^_^ فاطمه

منو این همه خوشبختی محاله
+ سلام خوبین؟

+ چند ساله تو تبریز هیچ کنسرتی برگزار نمیشد الان یهویی همه هجوم آوردن به تبریز! به فکر جیب مام نیستن. خب ماهم میخوایم به همش بریم ولی بسوزه پدر فقیری ! 437218_04.gif فقط به کنسرت محمد علیزاده که 21 22 23 شهریوره میرم ... از وقتی که فهمیدم که کنسرت داره اصن هرچی بی حوصلگی و ناراحتی داشتم پرپر شد. از بس که ذوق دارم 519213_800179.gif... عاشقی بد دردیه 84762_(24).gif

+ عایا کسی میدونه که کانون قلم چی برای آزمون هاش از مهر ثبت نام داره یا نه؟! یکی کمکم کنه تورو خدا. موندم برا کنکور چه غلطی بکنم! من رتبه ی آنچنانی نمیخوام فقط میخوام با هر رتبه ای که شده تو دانشگاه سراسری تبریز قبول شم. 

+ دارم میرم مشهد... جاده چه همواره... هوا چقدر بوی عطر تورو داره 437218_04.gif 26 یا 27 مرداد میریم مشهد... تا اون روز کلا درگیرم کمتر میتونم بیام وب. گفتم از الان اطلاع رسانی کنم! انقدر دلم برا داداشم و زنداداشم و صدرا و صد البته برا خود مشهد و امام رضام تنگ شده. و بسی خوشحالم که دارم میرم مشهد. از راه شمال هم برمیگردیم که دیگه عالمدیییییییییی ... دلم لک زده برا دریا که بشینم و یه دل سیر نگاش کنم

+ زندگی ادامه دارد...

+ خداحافظ تا مدت نامعلوم

+ ^_^ چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393 ^_^ 0:13 ^_^ فاطمه

بعله!

زمان امتحانا بود فک کنم

صبحی پا شدم که حاضر شم

رفتم طبقه پایین که مانتو و شلوارمو اتو کنم

خیلی راحت و سرحال اتو کردم

پا شدم که بیام بالا

یهو پام گرفت... اصن نتونستم راه برم

دیدم چشامم داره سیاهی میره

زودی نشستم

     ولی نشستن من همانا و هیچی نفهمیدن من هم همانا Smiley

یهو چشامو باز کردم

میگم خدایا من چرا پایین خوابیدم

ینی نصف شبی خودم نفهمیدم اومدم اینجا؟ اصن ممکنه؟

یهو مانتو رو که تو دستم دیدم تازه یادم افتاد بیهوش شدم

داداشمم خواب بود بدبخت

  دیدم همینجوری داره با تعجب منو نگا میکنه تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اونم با صدای پرت شدنم رو تخت بیدار شده بود

خلاصه اومد و منو گرفت اومدیم بالا

اصلا حالم خراب بود

        تو آشپزخونه نشستم رو صندلی و دوباره فاتحهههه 3122_(14).gif

احساس کردم یکی داره هی سیلی میزنه بهم

چشامو که باز کردم

دیدم من رو زمین تو حال هستم و تو بغل داداشم

بازم همون توهمات که من چرا اینجام!

هی این داداشمم انگار خوشش میومد سیلی بود که میزدا

هی میخواستم فحشش بدم نمیتونستم حرف بزنم

     نامرد ولم نمیکرد 46362_garm.gif

بعدا که ازش پرسیدم چی شد که اومدم اینجا؟

گفت داشتی از رو صندلی میافتادی که گرفتمت کشیدمت تا اینجا

کاش وقتی آدم بیهوش میشه این چیزارو هم بفهمه

   خیلی جذابه خدایی 19482_eva.gif

خلاصه یه آب قند خوردم و حالم اومد سرجاش

رفتم مدرسه

تو مدرسه به بچه ها میگم دارم از مرگ برمیگردم

میگن برو بابا دروغ میگی

تو با این حال خوشت اصن بهت بی هوشی میاد؟

به زور باور کردن

   به ما بی هوشی هم نیومده!!! 

بعد که برگشتم خونه

اول مامان رو دیدم

     سلام دخترم زنده ای؟ 

   بعد بابا: هه هه اینوووو غش کرده برا من 

   داداش دوقلوم: سلام غش غشو 

   داداش بزرگم: تو مدرسه غش نکردی آبرومونو ببری که؟! 

It is my family

  من دیگه حرفی ندارم 

 

+ حالم این روزا خوبه. جای هیچ نگرانی نیس

+ نماز روه هاتون قبول. عیدتونم مبارک

+ کلا دیگه حال وبلاگ رو ندارم و نمیدونم چرا... فقط بعضی اوقات به خاطر دوستای گلم میام

+ اگه نظری براتون نذاشتم ناراحت نشین. به خیلیا سر میزنم و میخونمشون ولی حال نظر گذاشتن ندارم

+ فک میکنم یکم عاقل شدم واقعیتش 437218_04.gif

+ ^_^ چهارشنبه هشتم مرداد 1393 ^_^ 14:1 ^_^ فاطمه

خدایا مچکرم

گوشیم طبق معمول قاط زده بود اساسی

جوری که میخواستم به یکی یه چیزی رو بلوتوث کنم

از 100% هم میگذشت

       از بس گوشیم پیشرفتس 

خلاصه ویروسی شده بود در حد تیم ملی

رفتم گوشی رو دادم فلش بزنن

موقع برگشتنی

شب ساعت 10 بود

من یهو هوس بستنی کردم بدجور

به مامان میگم بیا بریم بستنی

میگه ببین من اصلا کیفی برنداشتم

هیچی پولی ندارم پیشم

گفتم حالا درسته جلو بزرگترا کوچیکترا دست تو جیب کنن خیلی زشته

ولی ایندفعه مجبوری بیا بریم من حساب میکنم

رفتیم و سفارش دادیم و نشستیم

اونجا یه خانومی با مامان آشنا در اومد و کلی صحبت کردن

دوستای قدیمی و ایفتضاح صمیمی بودن

بعد مامان پرسید شما و اینورا؟

گفت این مغازه مال داداشمه دیگه اینم خود داداشمه

ینی چشای من برق زدددددددد

        منم که عشق بستنییییییی 

    جوری اون بستنی رو خوردم انگار بستنی ندیدم تا حالا 6322_bi_dandon.gif

پاشدیم که بریم

رفتم حساب کنم

که خانومه گفت من بمیرم اصن نمیشه مهمون من باشین

     منم که دل نازک جون ملت برام بسیار عزیزه 19482_eva.gif

گفتیم دیگه باشه مغسی و اومدیم بیرون

تازه بعد بیرون اومدن از مغازه

       یه لحظه یادم افتاد آخه مگه من اون 10 تومنی که تو کیفم بود خرج نکردم؟! 

        دیدم بععععله فقط 5 تومن دارم تو کیفم 81872_ghayem.gif

به مامان گفتم اینو

           و سرعت قدم هامو از 100 به 200 افزایش دادم 

و از پشت صدای دلنشین مادرم را شنیدم که میگفت:

    بمیررررررررررری 

 

 

+ به 2014 اس میدین؟ امتیاز من 70... 437218_04.gif

+ ایران خوب بازی نکرد ولی بدم بازی نکرد... 

+ نمره های نهایی مون اومد... به به عجب نمره های درخشانی 437218_04.gif

+ ^_^ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ^_^ 18:40 ^_^ فاطمه

پدر دکتر میشود

اون روز نشسته بودم

و مثلا داشتم درس میخوندم

       و اکسیژن های هوا رو میشمردم 

تلفن زنگ خورد

برداشتم. یه خانوم فارس زبونی بود

گفتم بفرمایید

  میگه آقای دکتر تشریف دارن؟ 

شماره تلفن مام فقط یه شماره آخرش با یکی از بیمارستانا فرق داره

   هرکی هم زنگ میزنه 118 به هوش ها شماره مارو میدن 

خلاصه گفتم حتما دوباره اشتب گرفته

ما که آقای دکتر نداشتیم

گفتم خانوم انگار اشتباه گرفتین

گفت مگه خونه آقای فلانی نیست؟

    گفتم چه شده؟ ( عین فامیل دور) 

   جاااااااان؟ پدر؟؟ آقای دکترررررررررر؟ 

آقا دیدم اوضاع خیطه منم اصن به رو خودم نیاوردم

           گفتم نخیر آقای دکتر خونه نیستن 23352_dr_gholi.gif

    ینی گذاشتن تلفن سرجاش همانا و ترکیدن من همانا 

     بابا کی دکتر شده من خبر ندارم؟ 52952_(12).gif

خلاصه بابا اومد خونه

           گفتم بابا ترور شخصیتیت کردم اساسی 29682_gholi_poshte_parde.gif

میگه چی شده؟ چرا؟

جریان رو براش تعریف کردم

      بماند که سر تعریف کردنش خندیدنم نمیذاشت حرف بزنم 19482_eva.gif

بعد بابام میگه: به به ابرومون رو بدی

       18 سال دختر بزرگ کردم که اینجوری آبرو ببره 81872_ghayem.gif

تو نمیدونی من هم  دکترم هم مهندسم هم حجت الاسلامم؟

خلاصه گذشت و عصری بابام صدام زد

که بیا طبقه بالا کارت دارم

رفتم بالا سرش

بیا ببینم اینجا

بعد انگار که با خودش حرف بزنه میگه:

"اشتباه زنگ زدن"

        ینی منفجر شدممممم 46362_garm.gif

      آخی انقدر دلم برا پدرم سوخت 47422_damagh.gif

 

+ بابام فوق لیسانس ادبیات هس... بعد از انتشارات و اینا که زنگ میزنن یا مهندس میگن یا دکتر... منم نمیدونستم. جریان از این قراراه... البته دکتر واقعی هم داریما (داداشم) ولی خب چون تو تبریز نیست فکرم به اونجا نرسید 437218_04.gif

  + امتحانا تمومید... به سلامتی ، البته 1 تیر بنده از رو زمین محو میشم 

+ دوباره قراره عمه بشم 437218_04.gif

 + زندگی ادامه دارد 437218_04.gif


تگ×پدر, دکتر, امتحان, تمام, زندگی
+ ^_^ چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393 ^_^ 10:54 ^_^ فاطمه