داشتیم با دوستم از بیرون میومدیم
توی محلمون بودیم
دیدیم صدای آهنگ میاد
خیلیم صداش بلند بود
میگم ااااااااا چه خبره؟ دیوانه ها چرا انقدر صدارو بلند کردن
دوستم میگه به هوش! دم درو نگا 
نیگا کردم دیدم
ماشین عروس هس
چن تا پسرم جلو در واستاده بودن
همه کراوات زده
خلاصه ماهم خیلی شیک و مجلسی داشتیم
راهمونو میرفتیم
کنار دیوار بودیم
سرگرم حرف زدن بودیم
که یهو یه صدای جیِییییییییییییغی اومد 
100 متر پریدیم اونورتر 
بالای دیوارو نیگا کردیم
دیدیم دو تا گربه ن دارن دعوا میکنن
من همین صحنه رو که دیدم
همچین دادی زدم سرشون گفتم آدم باشین خب
قلبم وایستاد 
بدبخت گربه ها 6 تا پا داشتن 5 تا هم گرفتن
الفرااااااااااااااااااااار 
حالا اون پسر فوکولا هم واستاده بودن اونجا
به ما میخندیدن 
از کنارشون که داشتیم میگذشتیم
گفتم نیشتونو ببندین
میام کراواتاتونو میپیچم دور گردنتون
خفه شین ها 
چشاشون از تعجب گشاد شد
دوستمم منو میکشید
میگفت خون خودتو کثیف نکن
با هزار بدبختی خودمو کنترل کردم 
+ عاشق برادرزاده هام
با اون فسقلیشون
من به این گندگی رو از کارو زندگی و درس انداختن 
بدبختا تو دست من جون سخت شدن
دیگه به عمق ماجرا پی ببرین 
+ بعدن نوشت: به اطلاع دوستان برسونم که
من از گربه به هیچ عنوان نمیترسم
فقط اون لحظه صداشون خیلی وحشتناک بود
قابل توجه بعضیا 












